توی پرفکت ورلد، هنیبال بابای ناتنیمه که شبا یواشکی میرم از لای در اتاق کارش نگاش میکنم وقتی داره نقشه قتل یه آدم جدیدو میکشه، بعدشم عصبانی میشه و زندانیم میکنه تو اتاقم تا ابد و شکنجم میکنه نارننعلبزاختخه مخصوصا با اون روشای روانشناسی عجیبش
و ازم استفاده میکنه
فک کنم خیلی هورنیم اثرات بهاره. جذابیت مس میکلسون هم بی تاثیر نیست. خدافز
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
میخوام بلخره بهش اعتراف کنم
من حس میکنم ازش شکست خوردم و این وحشتناک ترین حسیه که تو تمام زندگیم داشتم
واقعا حس میکنم بازی رو اون برده یا داره میبره
و نمیتونم اینو تحمل کنم
و بخاطر همین نمیتونم ازش جدا شم
چون دنبال یه فرصتی میگردم برای تغییر دادن نتیجه
ولی انگار بدتر و بدتر میکنه قضیه رو اینکارم
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
ب کمکت احتیاج دارمم
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
این حس ذوق و هیجان و اشتیاقِ یهویی حتا بعد از یه منتال بریک دون که همیشه باهام بوده، جدا بزرگترین دشمنمه
بدترین تصمیما و انتخابای زندگیمم واسه همین موقه هاس:"
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
جری برودوس یه سریال کیلر تو دهه۶۰ بود که زن هارو ب بهونه عکاسی از چهره زیباشون میکشوند تا گاراژ خونش
وقتی هولدین فورد ازش پرسید وقتی مقتول باهات همکاری میکرد(ب راحتی میپذیرفت بیاد تو گاراژ که ازش عکاسی کنی)ازین لذت میبردی؟ و اون گفت "این چیزیه که گیرت میاد وقتی بخوای مردم بهت نگاه کنن"
یه سایکوپت میتونه شخصیت قضاوتگر مطلقی داشته باشه و این جالبه
شاید دنیا بهش احتیاج داره
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
میتونم بگم این سخت ترین تصمیم زندگیم بود
ولی خب به خودم اعتماد دارم. قبلا شک داشتم ب بضی از تصمیمام ولی خب الان همچی قشنگ تر شده
فقط باید نزدیک ترین راه رسیدن ب لذت و آزادیو انتخاب کرد
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
بعد ازینکه ازاد شدم تازه متوجه میلم به کنترل شدن شدم
و احساس میکنم این اصلی ترین معیار ناخودآگاهم بوده برای انتخاب
خیلیم عجیب نیس برام ولی خب همیشه در حال ثایت کردن به خودم و بقبه بودم ک ی ادم کنترل گر و سلطه طلب چقدر میتونه مخرب باشه
جالبیش اینجاست خودم همچین ادمیم، فقط سرکوبش میکنم چون برام جذاب نیست
بهرحال مطمعنم اگه زندانیم میکرد هیچوقت ب رفتن فکرم نمیکردم
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
استرس دارم
خیلی استرس دارم
ینی چی میشع-_-
واااای باورم نمیشه ک الان تو این موقعیت قرار دارم:)))
ولی همچین بدم نی
امیدوارم هراتفاقی میخاد بیوفته،اتفاق خوبی باشه-.-
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
چقدر زود یک سال از نوشته های احمقانم که الان وقتی میخونمشون خندم میگیره گذشت
ولی مهم اینه اونموقه باز یه چیزی واسه نوشتن داشتم...
الان اونقدری با کلمه ها و احساساتم غریبه شدم که نمیتونم بنویسم.
روزای تکراری.
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
اگه یه روز یکی ازم پرسید کی دوست داشتن واقعیو احساس کردی، بهش میگم برو پست 165 وبلاگمو بخون و اینو ببین
(کلیک کن)
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
تو دوره شدیدا عجیبیم
مث اینه که درونم داره یه انقلاب شکل میگیره
عوض شدم
خودمو به سختی میشناسم
آدمای دورم تو این تغییر عظیم نقش پررنگی دارن
واسه خیلی تجربه ها خیلی زود بود ولی جریان آب منو تو مسیرشون قرار داد
شایدم خودم به سمتشون شنا کردم
یه چیز مثل به سمت قلاب ماهیگیر شنا کردن با آگاهی از اینکه قراره واس شام بندازتت تو روغنِ داغ
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور
من ک میدونم تو مغزای پوسیدشون چی میگذره ... حتی اونی که ادعا میکنه درکت کرده و فهمیدتت
به هر حال عای دونت گیو ع شت من فقط واسه نیاز خودم اینکارو میکنم و مهم نیست بقیه چی فک میکنن
بقیه عادت کردن تو سری بخورن و نیازاشونو سرکوب کنن
ولی من مثل اونا نیستم
آزادم و در آینده خودمو رها تر هم میکنم
اینجوری روحم تو آرامشه ...
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیپور