288
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 19:05
توی پرفکت ورلد، هنیبال بابای ناتنیمه که شبا یواشکی میرم از لای در اتاق کارش نگاش میکنم وقتی داره نقشه قتل یه آدم جدیدو میکشه، بعدشم عصبانی میشه و زندانیم میکنه تو اتاقم تا ابد و شکنجم میکنه نارننعلبزاختخه مخصوصا با اون روشای روانشناسی عجیبشو ازم استفاده میکنهفک کنم خیلی هورنیم اثرات بهاره. جذابیت مس...
289
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 19:05
میخوام بلخره بهش اعتراف کنممن حس میکنم ازش شکست خوردم و این وحشتناک ترین حسیه که تو تمام زندگیم داشتمواقعا حس میکنم بازی رو اون برده یا داره میبرهو نمیتونم اینو تحمل کنمو بخاطر همین نمیتونم ازش جدا شمچون دنبال یه فرصتی میگردم برای تغییر دادن نتیجهولی انگار بدتر و بدتر میکنه قضیه رو اینکارمAdblock te...
290
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 19:05
ب کمکت احتیاج دارمم
262
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:46
این حس ذوق و هیجان و اشتیاقِ یهویی حتا بعد از یه منتال بریک دون که همیشه باهام بوده، جدا بزرگترین دشمنمه بدترین تصمیما و انتخابای زندگیمم واسه همین موقه هاس:"
264
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:46
جری برودوس یه سریال کیلر تو دهه۶۰ بود که زن هارو ب بهونه عکاسی از چهره زیباشون میکشوند تا گاراژ خونش وقتی هولدین فورد ازش پرسید وقتی مقتول باهات همکاری میکرد(ب راحتی میپذیرفت بیاد تو گاراژ که ازش عکاسی کنی)ازین لذت میبردی؟ و اون گفت "این چیزیه که گیرت میاد وقتی بخوای مردم بهت نگاه کنن" یه سایکوپت می...
266
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:46
دارم پیررر میشم وای دارم پیر میشم نه نهههههه خداکنه همیشه اینقد بیبی فیس بمونم حداقل ....
267
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:46
میتونم بگم این سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی خب به خودم اعتماد دارم. قبلا شک داشتم ب بضی از تصمیمام ولی خب الان همچی قشنگ تر شده فقط باید نزدیک ترین راه رسیدن ب لذت و آزادیو انتخاب کرد
269
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 2:46
بعد ازینکه ازاد شدم تازه متوجه میلم به کنترل شدن شدم و احساس میکنم این اصلی ترین معیار ناخودآگاهم بوده برای انتخاب خیلیم عجیب نیس برام ولی خب همیشه در حال ثایت کردن به خودم و بقبه بودم ک ی ادم کنترل گر و سلطه طلب چقدر میتونه مخرب باشه جالبیش اینجاست خودم همچین ادمیم، فقط سرکوبش میکنم چون برام جذاب ن...
161
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 15:46
استرس دارمخیلی استرس دارمینی چی میشع-_- واااای باورم نمیشه ک الان تو این موقعیت قرار دارم:)))ولی همچین بدم نیامیدوارم هراتفاقی میخاد بیوفته،اتفاق خوبی باشه-.-
164
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:00
چقدر زود یک سال از نوشته های احمقانم که الان وقتی میخونمشون خندم میگیره گذشتولی مهم اینه اونموقه باز یه چیزی واسه نوشتن داشتم...الان اونقدری با کلمه ها و احساساتم غریبه شدم که نمیتونم بنویسم. روزای تکراری.
165
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:00
اگه یه روز یکی ازم پرسید کی دوست داشتن واقعیو احساس کردی، بهش میگم برو پست 165 وبلاگمو بخون و اینو ببین(کلیک کن)
154
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
آدم وقتی تصمیم می گیرد دری را باز کند و برود آدم شجاعی است یا ترسو؟هروقت می خواهم در را باز کنم و بروم به این مساله فکر می کنم!درست مثل تمام این یک ماه که فکر می کنم زندگی ای را رها کنم و بروم.یک زمان
155
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
احساسات عجیب غریب تو دوره شدیدا عجیبیممث اینه که درونم داره یه انقلاب شکل میگیرهعوض شدمخودمو به سختی میشناسمآدمای دورم تو این تغییر عظیم نقش پررنگی دارنواسه خیلی تجربه ها خیلی زود بود ولی جریان آب منو تو مسیرشون قرار دادشایدم خودم به سمتشون شنا کردمیه چیز مثل به سمت قلاب ماهیگیر شنا کردن با آگاهی از...
156
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
بعد از گذشت این همه مدت و تجربه ی اتفاقات و احساسات مختلف به این نتیجه رسیدم که دنیا به طرز عجیبی پیچیدست و این پیچیدگی ها میتونن به زیباترین شکل ممکن تو زندگیت اتفاق بیوفتنو این تویی که تصمیم میگیری
157
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
مطمئنم بازم حرفامو درک نکرده و فک میکنه من یه بِچَممن ک میدونم تو مغزای پوسیدشون چی میگذره ... حتی اونی که ادعا میکنه درکت کرده و فهمیدتتبه هر حال عای دونت گیو ع شت من فقط واسه نیاز خودم اینکارو میکنم و مهم نیست بقیه چی فک میکننبقیه عادت کردن تو سری بخورن و نیازاشونو سرکوب کننولی من مثل اونا نیستمآز...
158
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
(عکس)لنتی لنتی لنتی =)
159
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
عا مدت خیلی زیادی بود ک نیومده بودم اینجا و ننوشته بودمنمیدونم چرا الان دلم خواست احساسات درونیمو فقط یجایی ثبت کنم ... خب نمیتونم بگم غمگینم یا خوشحال یه حالتِ بی حالتی شاید ... فک کنم ادم ضعیفیم و خ
160
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
داشتم به ترس فکر میکردم ... هیچوقت نترسیدمهیچوقت از هیچی نترسیدماز تنها شدن، از قضاوت شدن، از ضربه خوردن، از کارای عجیب غریب، از ریسک کردن، از پشیمونی، از پذیرفتن تبعات سنگین تجربه های احمقانهولی همیشع تو اعماق وجودم یه مَن با قیافه پوکر داشت متعجب نگام میکرد و پشماش ریخته بود ک چطور ممکنه؟!شایدم کا...
162
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
باید اعتراف کنم واسه اولین باره که میترسممیترسم وقتی به تهش نگاه میکنمتهش چی میشه؟یه روزی میاد ک دیگه نه من تو زندگی اونم و نه اون تو زندگی منه و جفتمونم اینو میدونیم که ممکنه حتی فردایی واسمون وجود نداشته باشه...من مهم ترین لحظات زندگیمو با کسی تقسیم کردم که ممکنه همین فردا دیگه نباشهمن خیلی احمق و...
163
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 4:56
یه آدم که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره چیکار باید بکنه؟خسته شدمخسته شدم هی افسردگی هی برگشتن ب دنیای عادی هی افسردگی هی برگشتن ب دنیای عادیحالم داره از همه چی بهم میخورهحالم از ناله کردن بهم میخوره ولی واقعا به یه نفر احتیاج دارم که بشینه کنارم و باهاش حرف بزنمحس میکنم واقعا یه احمقمحالم از همشو...